انتخاب زبان

آخرین اخبار

ذاتگرایی تاریخ نگاری ایرانی

%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%85-%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af%db%8c

اویان نیوز:

ابراهیم رشیدی (ساوالان)

ایرانگرایی ماهیتی سخت ایدئولوژیک و ذاتگرا به خود گرفته است. این ذاتگرایی مومنان خود را به مقصدی سوق می دهد که تاریخ، فرهنگ، دین، اجتماع، ملت و هویت مردمان ساکن در هارتلند این ایدئولوژی و همسایگان فلات ایران را به دلخواه خود تحریف نموده و برای معتقدات خود حالتی ازلی و لایتغیر قائل شده است.

پیروان این مکتب حتی از دشمن نیز برداشتی ذاتگرایانه و تاریخی دارند زیرا مفهوم دشمن در اذهان آنها در جدال و تقابلی تاریخی با هویت ایرانی ساخته شده است.

این تاریخ نگاری ذاتگرایانه لازم می داند تا پگاه تاریخ را به ایران امروزی دوخته ممالکی مانند آذربایجان، خراسان، ترکستان، عراق، دیلم و… در ظرف پیش ساخته خود چپانده و کشوری یکپارچه و در هم تنیده ای را جهت رویارویی با قبایل قدرتمند شمال شرقی و جنوب غربی تجهیز نمایند.

اما این تاریخ نگاری قبل از رویارویی با دشمنان فرضی با دو مشکل جدی مواجه است. اول اینکه تحمیل تاروپود های عناصر فرهنگی یکسان برای ممالک فوق الذکر محال می­نماید و دوم اینکه مردمان سرزمین های نامبرده، هنگامیکه بر گذشته خود می نگرند چهارصد سال خلافت اسلامی عرب­ها و هزار سال سیادت قبایل قدرتمند تُرک­ها را با خود می بینند.

آنها چگونه می­توانند تداوم تاریخی عنصر ایرانی از روز ازل تا به روز حشر را باور نمایند؟

تاریخ نگاری ذاتگرایانه ایران در مواجه با چنین خوانندگانی سه راه بیشتر ندارد.

اول: حضور وزیر، مهتر، معمار یا خشت‌زنی ایرانی را در ساختار آن دولت­ها اثبات نمایند. بنابرین تاریخ هزار و چهارصد ساله هر چند مهر و امضای تُرکی- عربی داشته اما خالی از عنصر ایرانی نیز نبوده است. حتی می­توان مدعی شد که قوام و دوام آن دولت­ها مرهون درایت و کاردانی آن مهتر و خشت‌زن ایرانی بوده است. یافتن یک خشت‌زن در میان بیست و دو هزار نفری که طی دو دهه در ساخت تاج محل هندوستان زحمت کشیده­اند، سخت نخواهد بود.

دوم: در طول این هزار سال افراد زیادی بوده­اند که به دلایلی مانند اختلافات مذهبی -عقیدتی، سهم­خواهی بیشتر از قدرت، انتصاب به امیری ولایتی دور افتاده، داشتن سابقه حمایت از جناح بازنده قدرت و… مورد غضب حاکمان وقت بوده و بر آنها شوریده اند.

تاریخ نگاری ایرانی همه آنها را مانند بادمجان دور ظرف علاقه ایرانیان به استقلال فرهنگی و سرزمینی چیده از جنبش هایی سخن می گوید که اطاعت از خلافت عربی و سیادت تُرکی را نپذیرفته در آرزوی عصر ساسانی مجاهدت کرده اند.

کتمان انگیزه های منحصر بفرد هر یک از این قیام­ها در راستای تاریخ نگاری ایرانی و ساخت مفهوم ناپیدایی با عنوان علاقه ایرانیان به هویت ملی صورت می­گیرد. در حالیکه «اسماعیل بن احمد سامانی  پیوسته در اطاعت خلیفه بودی و متابعت ایشان واجب و لازم دانسته و امیر اسماعیل سامانی یک ساعت بر خلیفه عاصی نشدی و فرمان او غایت استوار داشتی و هم او بود که عمرولیث صفاری را که بر خلیفه عاصی شده بود اسیر کرده و نزدیک خلیفه فرستادی و خلیفه در مقابل منشور خراسان را بر وی فرستاد»(۱)

با این تفاسیر تاریخ نویسان ایرانی باید یکی از این دو سلسله را از دایره ایرانخواهی خارج کنند.

سوم: به جای پرداختن به تاریخ دولت­ها ایرانگرایی استراتژیک به نوشتن تاریخ مردم اهتمام نموده است. در این حالت دیگر نیازی به یافتن اسناد تاریخی نیز نخواهد بود که از نظر آنها همه اسناد در دربار خلیفه نوشته شده است و هرگز گویای حال مردم نخواهد بود. مورخ ایرانشهری به راحتی می­تواند ادعا کند که در همه این هزار و اندی سال مردم این بلاد به دور از هیاهوی خلافت و حکومت با نوستالژی ساسانی سوخته و ساخته اند و در کنج خانه ها آتش­ها بر افروخته اند و اگر از سر تقیه ایرانشهری نام فرزندان خود را یحیی و زید نهاده اند در نهانخانه آنها را و هومن و گرشاسب ندا داده اند.

عبدالحسین زرین کوب نگارنده تاریخ مردم ایران تلاش وافری برای ساخت ایرانی یکپارچه در اذهان خوانندگان خود به نمایش گذاشته است اما دریغ و درد بعد از تلاشی پانصد صفحه ای در می یابد که جستجوی مردمانی که خود را ایرانی بدانند در اعماق تاریخ بسی بیفایده است و چنین نتیجه می گیرد:

«طی چهار قرن، حوادث گونه گون که از پایان عصر ساسانی تا فرجام عهد آل بویه روی داد آنچه از مرده ریگ باستان ایران باقی ماند، هرگز وحدت گذشته خود را به نحو کامل و جامع دیگر بار بدست نیاورد و هویت واقعی خور را باز نشناخت (هویت مفروض نویسنده پیشتر نیز وجود نداشت) طی سال ها خراسان با طبرستان و گیلان جنگید. دیلم، ولایت فارس و جبال را زیر و رو کرد. سیستان، کرمان و اهواز را به نابودی کشانید و برای ویرانی و تاراج آذربایجان و جبال عناصر کرد و دیلم مجهز گشت. در این مدت اصفهان بوسیله خراسان غارت شد. کرمان، به دست شیراز طعمه تباهی گشت. خوارزم، به وسیله غزنه و جرجان ، به وسیله نیشابور به باد فنا رفت. سلاله های محلی که در گوشه و کنار این سرزمین سر بر داشته بودند با هجوم مستمر و بی امان که به قلمرو یکدیگر کردند، زندگی مردم ایران را عرصه تزلزل و پریشانی نمودند.»(۲)

۱- ابوبکر محمد نرشخی، تاریخ بخارا، به کوشش مدرس رضوی، تهران، توس ۱۳۶۳ ، ص ۱۰۶ الی ص۱۲۷

۲- عبدالحسین زرین کوب، تاریخ مردم ایران از ساسانیان تا پایان آل بویه، تهران ، امیر کبیر۱۳۶۷ ، ص۵۱۸

پیوست: از منظر تاریخ نگاران، ایرانی همیشه مترادف نجیب زاده، دارای فرهنگ و تمدن و دشمنان فاقد فرهنگ و تمدن و بیابانگرد  در نظر گرفته شده است که این آشکارا مولد ایدئولوژی نژادپرستانه است و در اذهان عامه هر آنکه داد و ستدی با ادبیات فارسی داشته باشد ایرانی محسوب می شود. اما زمانیکه نیاز به اثبات حضور و تداوم تاریخی عنصر ایرانی ایجاب کند از چین و ماچین تا اقصای روم هر آنچه که نقشی در دولتهای عربی و تُرکی نداشته باشد از یک مسیحی مآب تا یک دهریو رافضی و باطنی گرفته تا یک صوفی و از یک سغدی و سانسکریت و دیلمی گرفته تا موصلی و مدائنی می تواند مفتخر به پوشیدن قبای ایرانی گردد تا دست ایرانشهری ها از اثبات حضور عنصر ایرانی تهی نماند.

درباره این مطلب نظر دهید