انتخاب زبان

مقالات و دیدگاهها

    Sorry. No data so far.

آخرین اخبار

زندان، اعتصاب، سکوت و امید

33807_110236125717000_849330_n

اویان نیوز:

اکبر پاشایی

انسان طبعا برای زندگی مبارزه می کند و از مرگ هراسان است. اعتصاب غذا اراده و میل طبیعی به زنده ماندن را به چالش می کشد.ولی زمانی می رسد که برای اثبات حقانیت، برای حفظ شرافت، بالاخره برای آزادی که حق طبیعی هر فرد زنده است غیر از اعتصاب چاره‌ی دیگری نمی ماند.

محمود فضلی در اعتراض به کارشکنی رئیس زندان تبریز در ارسال نامه‌ی اعاده‌ی دادرسی خود و دوستانش به دیوان عدالت کشوری  از روز دوشنبه ۱۸ فروردین ۹۳دست به اعتصاب غذا زده است.

 وی به اتهام تشکیل گروه غیرقانونی به هشت سال و به اتهام تبلیغ علیه نظام جهموری اسلامی به یک سال و مجموعا به ۹ سال زندان محکوم شده است. فضلی هم اینک در حال گذزاندن دوران محکومیت نه ساله خود در زندان تبریز است.

ده سال، نه سال، هشت سال در یک محوطه‌ی محدود، با روز وشب های یکنواخت، بدون سرگرمی، بدون مشغولیت روحی و جسمی به سر بردن شوخی نیست.اما فضلی در تماس تلفنی با نزدیکانش اظهار داشته تا زنده ام و توانایی دارم، از خود دفاع خواهم خواهم کرد.

این مبارزه برای برقراری آزادی، برابری، عدالت و زیستن انسانی است. صحبت از یک فرد نیست. اینجا ملتی از کمترین حقوق انسانی خویش محرومند. ملتی که از فهم دنیا به زبان خویش محروم و ممنوع است و اگر کسانی خود به این کار مبادرت ورزند، مجرم شناخته شده و باید تاوان این فهمشان را با زندان‌ها و شکنجه‌ها و نهایتا اعتصاب‌هایشان بدهند.

میر جعفر پیشه‌وری درکتاب خاطرات زندان خود می نویسد : « علت ده سال بلاتکلیفی من و یارانم، غیر از جهالت و نادانی فروزش‌ها چیز دیگری نبود»

اعتصاب غذای سعید متین‌پور

 اعتصاب غذای سعید متین‌پور در پنجمین سال دوران حبس هشت ساله‌اش در حمایت از یک کارگر آذربایجانی تلنگری بر همه فعالان حقوق بشر به ویژه فعالان ملی ترک بود. این اعتصاب غذا با نامه‌ای چند سطری حرف‌های فراوانی زد و گفتنی‌ها را برای همه آنهایی که طالب شنیدن و فهمیدن هستند، آشکارا بیان نمود. مهم‌تر اینکه سعید به لحاظ وضعیت جسمانی در شرایط بغرنجی به سر می‌برد که برای اعتصاب غذا، بسیار سنگین و دشوار است.

 به همین مناسبت جا دارد یک بار دیگر خبر کوتاه اعتصاب غذای سعید متین‌پور در حمایت از فعال کارگر آذربایجانی -رضا شهابی- و نوشته پر مفهوم وی بازنشر شود و دیگر بار از سوی همه فعالان ملی آذربایجان و نیز دیگر فعالان حقوق بشر با دقت خوانده شود تا مفهوم تلاش برای حقوق انسانی صورت واقعی خود را به نمایش بگذارد.

 در کنار نامه سعید متین‌پور، خاطرات اولین اعتصاب زندانیان ایران از زبان سید جعفر پیشه‌وری نقل می‌گردد.

 خبر:

سعید متین‌پور روزنامه‌نگار زنجانی و فعال مدنی آذربایجان در اعتراض به عدم رسیدگی به درخواست مرخصی درمانیِ رضا شهابی فعال کارگری و عضو هیأت مدیره سندیکای کارگران اتوبوسرانی تهران از روز شنبه ۱۶ دی ماه اعتصاب غذا کرده است. وی در پیامی علت اعتصاب غذای خود را وضعیت وخیم هم بندی‌اش رضا شهابی و عدم رسیدگی به مرخصی درمانی‌اش عنوان کرده بود:

 ”عزیز یولداش‌لار اوچ ایل یاریم دیر جینایت ایچینده یاشیرام. اولدوغوم اوتاقدان دؤرد آدامی آسیبلار، نئچه باشقاسینی زامانیندا مریض‌خانایا آپارماییب، بوردا اؤلدوروبلر. ایندی ده نئچه باشقاسی مریض‌خانادا یاتمالیدیرلار. «رضا شهابی»، بو مریض‌لرین بیری دی. اونو توتاندا ووروب فقرات مهره‌لرینی معیوب ائدیبلر. او یاخین زاماندا مریض‌خانادا معالجه اولماسا فلج اولماسی مومکوندو. شهابی آی‌لار مکتوب یازاندان سونرا درمان ایچین مرخصلیک ایجازه‌سی آلمادی و ییرمی گون قاباق اعتراض اولاراق آجلیغا (اعتصاب غذا) باشلادی . بورادا یاشایان‌لارین چوخو باشقا بیر فاجعه‌دن قورخورلار. آرتیق دوروب باخماق چتین اولوب.

اؤزومو وظیفه‌لی گؤرورم بو آذربایجانلی ایشچی‌نی یانلیز قویمویام. او تکجه بو اؤلکه‌نین قانون‌لاری چرچیوه‌سینده عدالتلی بیر ایش شرایطی ایسته‌ییب. بیلیرم سیزلر ده بوردا اولسایدینیز اونو یالنیز قویمازدینیز. من ده بو گوندن اونلا بیرلیکده آجلیغا (اعتصاب غذا) باشلاییرام.

۱۶ دی ۹۱ / ائوین دوستاغی/ سعید متین‌پور

 ترجمه‌ی نامه‌ی آغاز اعتصاب سعید متین‌پور:

 ”دوستان عزیزم

سه سال و نیم است که در درون جنایت زندگی می‌کنم. در اتاقی که زندگی می‌کنم چهار نفر اعدام شدند و چند نفر دیگر نیز چون به موقع معالجه نشدند از دنیا رفتند. اکنون نیز تعدادی از زندانیان باید در بیمارستان مورد مداوا قرار گیرند. رضا شهابی یکی از آن زندانیان است. شهابی را در زمان بازداشت چنان شکنجه کردند که ستون فقراتش معیوب شده است و اگر در اولین فرصت مورد معالجه قرار نگیرد احتمال فلج شدن او وجود دارد. پس از گذشت ماه‌ها از درخواست برای درمان، هنوز با خواسته وی موافقت نشده است. اکنون بیست روز است که رضا شهابی در اعتراض به عدم رسیدگی به در خواستش دست به اعتصاب غذا زده است. زندانیان از فاجعه‌ای دیگر در هراسند. در هر حال تماشاچی صرف این ماجرا بودن برایم دشوار است و وظیفه خود می‌دانم این کارگر آذربایجانی را تنها نگذارم. تنها خواسته او شرایط کاری عادلانه در چارچوب قوانین این کشور است. می‌دانم اگر شما نیز اینجا بودید او را تنها نمی‌گذاشتید. من نیز از امروز به او پیوسته و اعتصاب غذا می‌کنم.

۹۱/۱۰/۱۶ – زندان اوین – سعید متین‌پور.”

خاطره‌ی سید جعفر پیشه‌وری از اولین اعتصاب غذا در زندان

 تَرکِ غذا

می‌گویند در چینِ قدیم، هنگامی که مردم از ظلم و تعدی حاکم مستأصل می‎‌شدند، یک نفر از محترمین با کسی که بیش‌تر از همه مورد تعدی واقع شده بود، خود را شبانه از دروازه‌ی شهر می‌آویخت. حاکم با شنیدن این خبر، تکلیف خود را فهمیده، بدون معطلی و انتظار حکم مافوق، اثاثیه‌ی خود را جمع کرده و از شهر بیرون می‌رفت.

در ایرانِ سابق نیز مظلومین و آنهایی که به هیچ وجه راه چاره نداشتند، خود را جلوی کالسکه‌ی شاه یا حاکم می‌انداختند. بعضی به روی خود نفت ریخته، هنگام عبور حاکم آتش می‌زدند. شاه یا حاکم می‌فهمید که کارد به استخوان رسیده باید احقاقِ حق کرد و دادرسی نمود.

زندانیان البته به این قبیل وسایل دسترسی ندارند. اگر هم خود را آتش بزنند، یا با وسایل دیگر خودکشی نمایند، برای خود یا خویشاوندان یا همنوعان ثمری ندارد و اولیاء امور زندان، با یک گزارش معمولی می‌توانند مسؤلیت را از گردن خود بیندازند. از این اتفاقات خیلی هم می‌افتاد، ولی کسی نبود مورد تعقیب قرار بدهد. تازه، مخصوصاً کسان انتحار کننده، اطلاع پیدا نمی‌کردند.

اولیای زندان هم همه گونه بهانه‌ای در دست داشتند: جنون، خیالات، وسواس و بالاخره یکی از این اسم‌ها را رویش گذاشته، از درِ علیم‌الدوله بیرون می‌کردند. تریاک خوردن، رگ زدن، خود را از پنجره‌ی زندان آویختن مکرر اتفاق می‌افتاد؛ ولی همه‌ی اینها در طرز رفتار اولیاء زندان تأثیری نداشت. حتی یک زندانی دو مرتبه میخ و سوزن خورده بود، که شنیدم چند روزی پس از مرخصی در اثر همین کار فوت نمود.

طوری که گفتم، این قبیل اعتراضات انفرادی را، در دوره‌ی زندانی که ما گذراندیم، کسی اعتنا نمی‌نمود. شاید خبر آن از دیوارهای زندان هم بیرون نمی‌رفت. فقط انتحارکننده خود را از زحمت خلاص می‌کرد؛ والسلام.

در زندان‌های دنیا، از قدیم، راه‌هایی برای اعتراض پیدا شده، که تا امروز هم زندانیان در مواقع فوق‌العاده، در مواقعی که فشار و بی‌قانونی از حد گذشته باشد، به آن متوسل می‌شوند. یکی از مهم‌ترین آنها ترک غذای عمومی -اعتصاب غذا- است. طوری که شنیده‌ام طرز اجرای آن همه جا یک جور نیست. در بعضی از ممالک اروپایی، فقط به ترک خوردنی قناعت نموده، سیگار و چایی و آب را رد نمی‌کنند؛ ولی در اغلب زندان‌ها آب هم نمی‌آشامند، سیگار و سایر چیزها را نمی‌پذیرند. حتی می‌گویند از تختخواب و رختخواب نیز استفاده ننموده، وسط سلول روی زمین می‌نشینند.

در کشورهای قانونی، زندانیان چند ساعت پیش، تصمیم خود را با شرایط و پیشنهاهایی که دارند، به نظر اولیا امور زندان می‌رسانند. مدعی العموم و طبیب قانونی باید حاضر شوند. زندانیان جداً مورد معاینه طبی قرار می‌گیرند. آنها را که امراض قلبی دارند، یا ضعیف هستند، یا امراضی دارند که در اثر گرسنگی ممکن است خطرناک باشد، فورا مقصودشان را برآورده می‌کنند و تقاضاهاشان را رسیدگی کرده، نمی‌گذارند کارشان به گرسنگی بکشد. سایرین تا خاتمه اعتصاب جداً تحت کنترل طبیب قرار می‌گیرند. عادتاً ترک غذا چند روز بیشتر طول نمی‌کشد. مطبوعات و افکار عامه با کمال نگرانی جزئیات حادثه را تعقیب می‌کنند. بعضا تشکیلات‌های اجتماعی خارج زندان نیز مداخله نموده، پارلمان و مجامع دیگر نیز نمی‌توانند در چنین اتفاقی بی طرف و بی قید باشند. دولت بالاخره ناچار می‌شود کار را رسیدگی نموده، به هر قیمتی هست، اعتصاب کنندگان را قانع کرده، از تعدی و اجحافات مأمورین زندان یا شهربانی جلوگیری نماید.

 هنگامی که ما در زندان بودیم، در ایران حتی برای غیرزندانی هم حق اعتراض نبود و هیچ کس جرأت نداشت از حقوق خود دفاع نماید؛ چه رسد زندانی. و ما می‌دانستیم که اگر بخواهیم برای احقاق حق خود قدمی برداریم، باید فقط و فقط به خودمان تکیه داشته باشیم؛ زیرا به خوبی دریافته بودیم که نه پارلمان، نه مطبوعات، نه مدعی‌العموم، نه طبیب قانونی، نه شاه و بالاخره هیچ کس به داد ما نخواهد رسید؛ بلکه صدای ما از کریدورهای مخصوص سیاسی زندان نیز خارج نخواهد شد. از طرف دیگر، یکی کردن رأی‌ها هم مشکل به نظر می‌آمد. اداره‌ی شهربانی اگر چه از منظور ما اطلاع نداشت و شاید معنای اعتصاب عمومی را آن روز نمی‌دانست، با وجود این، با وعده و وعیدها سرمان را گرم می‌نمود. بعضی از زندانیان ساده، گول حرف‌های مأمورین شهربانی را خورده، هر روز از خواب بلند شده و خود را برای مرخصی حاضر می‌کردند. یکی دو بار برای منظورهای کوچکی، مثلا برای باز گذاشتن در، یا خاتمه مجردی [انفرادی]، یا برای آمدن از نمره‌ی یک، ترک غذاهای انفرادی و یا دسته جمعی موافقت‌های کوچکی شده بود. حتی بعضی‌ها نتایج کوچکی هم گرفته بودند، ولی تصور نمی‌کردیم به آسانی بتوانیم همه‌ی زندانیان را همراه کنیم. از این جهت، کار هر روز به تعویق می‌افتاد و کسی هم جرات نمی‌کرد پیش قدم باشد. با وجود این بلاتکلیفی -که یک سال بیشتر طول کشیده بود- همه سخت ناراضی بوده و پی بهانه می‌گشتند.

 قربانیان زندانیان

اولین قربانی ما محمدباقر صادق‌پور بود. این قهرمان بی سروصدا را با هیجده نفر متهمین سیاسی دیگر از آستارا و اردبیل آورده بودند. زن و بچه‌اش مانند سایرین بی سرپرست مانده بودند. می‌گفت دو دختر و دو پسر دارد و پسر بزرگش را زیاد دوست می‌داشت و از اینکه او توانسته بود با خط خود برایش کاغذ بنویسد، بسیار خوشوقت بود. محمدباقر همان سال اول گرفتاری ما ،۱۳۱۰، در توقیفگاه شماره یک مسلول شد. وقتی او را به مریضخانه قصر آوردند، سل در اثر گرسنگی و هوای کثیف اتاق تاریک و مجرد نمره یک به منتهی درجه‌ی شدت رسیده بود. از دهنش خون می‌آمد، سرفه امانش نمی‌داد، نحیف و لاغر شده بود. در اثر پافشاری ما، پزشک زندان از اداره سیاسی کسب تکلیف نمود. دو روز بعد، عوض علاج و دوا یا حکم مرخصی، آقای نماینده‌ی سیاسی پیدا شد. او هنوز آن قدر بزرگ نشده بود، اتومبیل‌های متعدد نداشت، خودش مانند امروز خیلی فربه و شکم گنده نبود، گاه‌گاهی به نوشته‌های زندانیان هم جواب می‌داد و در زندان هم پیدا می‌شد. مریض با زحمت می‌توانست حرف بزند. صدایش خفیف و لرزان بود. گفت: آقا! خودتان هم می‌دانید که من گناه و تقصیری ندارم. آدم بی دست و پایی بیش نیستم. از دیوار کسی بالا نرفته، به ناموس کسی نگاه بد نکرده‌ام. اگر دست خودتان هست، خودتان، اگر نه به اعلیحضرت هر چه زودتر گزارش داده، مرخصم بکنید. زن و بچه‌ام گرسنه‌اند و لباس ندارند، سرپرست ندارند. خدا را خوش نمی‌آید. بگذارید وقت جان دادن لااقل نزد عیال و اطفالم باشم.

 صدای پلیس که بی قید، خشک، شدید و وحشت‌آور بود، گفت: «بمیر! شما همه باید بمیرید! چه غلط‌های بزرگ! اعلیحضرت کارش تمام شده که باید گزارش مزخرفات شما…ها را بخواند!» دو ساعت دیگر، محمدباقر نبود. این خبر میان زندانیان سیاسی مانند بمب صدا کرد. هر کس عاقبت خود را به نظر آورد. احساسات بالا گرفته، خون‌ها به جوش آمد، کاسه‌های صبر لبریز شد «مرگ تدریجی ننگ است. محمدباقر رفت. همه ما را می‌خواهند زجرکش بکنند. این قابل تحمل نیست. ما باید همگی یک باره بمیریم، یا باید هر چه زودتر به کارهامان رسیدگی شود.»

 صدا در توی تمام کریدورها طنین‌انداز شد. دیگر پیشوا و رهبر و مقدمه لازم نبود. کاسه‌های دم‌پخت دست نخورده از اتاق‌ها بیرون رفت.

 سی و شش نفر متهم سیاسی، مانند یک تن واحد، اعلان ترک غذا کرده بودند. کارمندان اداره‌ی سیاسی و زندان دست و پای خود را گم کرده، نمی‌دانستند چه بکنند. التماس و وعده و وعید نیز مانند تهدیدهای گوناگون اثری نداشت. تصمیم‌ها قطعی بود. هشت روز هیچ کس به هیچ چیز حتی به آب و سیگار هم لب نزد. این نخستین ترک غذای عمومی سیاسی بود. این پیشامد برای زندانی که رژیمش زورگویی و فعال‌مایشاتی بود، تازگی داشت. تمام قصر تکان خورده بود. اکراد و الوار، حتی مجرمین عادی هم به هیجان آمده، می‌خواستند به ما ملحق شوند. عده‌ی پاسبان‌ها را هر آن زیادتر می‌کردند. خود علیم‌الدوله، مریضخانه را ترک نمی‌کرد. سرهنگ راسخ از ترس گوشی تلفن را زمین نمی‌گذاشت. مدیر زندان، سرتیپ‌زاده -که بعدها ،بعد از شهریور ۱۳۲۰، به لقب کارگُشا معروف شد و نزول‌خور قهاری از آب درآمد و تا درجه‌ی سرتیپی ادامه یافت- گاهی به نعل و گاهی به میخ زده، دایما در حرکت بود. از آشنایی و صمیمیت دم می‌زد. در عین حالی که از مسئولیت اداری می‌ترسید، به حقانیت ما نیز اعتراف می‌نمود. جوانشیر -رئیس اداره‌ی سیاسی، یکی از بی‌همه‌چیزترین ماموران دوران مختاری. با ستوان جوانشیر، مامور زندان هیچ نسبتی نداشت. با وی که آدم بدی نبود، اشتباه گرفته نشود- و فروزش و سایر کارمندان ادراره‌ی سیاسی را کشیده، نزد ما می‌آورد. اعتصاب شدید و تنزل ناپذیر بود. انتظام، محکم و جدی بود. همه می‌دانستند که پلیس ممکن است مغلطه‌کاری کند، داد و فریاد و شلوغی راه انداخته، بدین بهانه نگذارد حرف‌های حسابی ما به گوش اولیای امور برسد. از هر کریدور فقط یک نفر موظف بود پرسش‌های گوناگون عمال شهربانی را به طور مختصر جواب داده، به اتاق خود مراجعت نماید. دیگر هیچ کس به هیچ وجه مداخله نمی‌کرد. متانت، بزرگی و مردانگی از در و دیوار زندان می‌بارید. حتی کریدورهای شلوغ مجرمین و دیگر بخش‌ها نیز یک ابهت خاصی به خود گرفته و ساکت و آرام شده بود. یگانگی و وحدت، روح انتظام و بی غرضی به تمام معنا حکم‌فرمایی می‌کرد. مخصوصاً روز هفتم و هشتم در کریدورهای ۳-۴ و ۷ منظره مهیب‌تر بود. در دالان‌ها، غیر از پاسبان‌ها، دیاری دیده نمی‌شد. هر کس توی اتاق خود خزیده، در انتظار کابوس مهیب مرگ که هر آن نزدک‌تر می‌شد، نشسته بود.

 بعضی هم ناتوانی خود را فراموش نموده، بدون سر و صدا از هوش‌رفتگان پرستاری می‌کردند. هیچ کس گله نداشت. هیچ کس اظهار پشیمانی نمی‌کرد. هیچ کس حاضر نبود بگذارد حتی در شدید‌ترین حالت ضعف، آمپول تقویتش بزنند. گریه و زاری، اظهار بیچارگی و نا امیدی، ننگ بود. مرگ یا آزادی شرافتمندانه! مرگ یا زندگی آزاد.

این بود شعار نخستین اعتصاب کنندگان زندان مرکزی.

منبع: پیشه‌وری، جعفر، “در زندان رضا شاه” (متن کامل خاطرات زندان و محاکمات و دفاعیات «سید جعفر پیشه‌وری»)، چاپ دوم، تهران، نشر شیرین، بهار ۱۳۸۵ شمسی.

اکبر پاشایی

۲۲ فروردین ۱۳۹۳


درباره این مطلب نظر دهید