انتخاب زبان

دیدگاه

    Sorry. No data so far.

آخرین اخبار

عملکرد کنشها و واکنشهای اجتماعی – روانی در روابط بین آذربایجانیان و برتری جویان فارس/ اکبر محمودی

img_19818

اویان نیوز:این نوشتار در تکمیل مطلبی است که من سالها پیش با عنوان « رابطه قدرت سیاسی و زبان و تاثیر آن بر روی خود باوری آذربایجانیان در ایران» * منتشر کردم. سعی اینبار بررسی روانشناختی رابطه پیچیده آذربایجانیان با شووینیسم فارس غالب در ایران است. طرف صحبت ام در بحث به هیچ وجه کل ملت فارس نیست. هر خواننده فارسی زبان که خود را در میان این سطور نیابد، مخاطب نگارنده نیست. پردازش به موضوع اگر در بر گیرنده صورتها، جنبه ها و رگه های پاتولوژیک روانی- اجتماعی هم باشد، به مفهوم نسبت دادن گسیختگیِ روانی در حوزه‍ی آسیب شناختی خاص به هیچ گروهی نیست. هدف این مقاله فقط نشان دادن جنبه های نا بهنجاری رابطه است.

در اینجا بعد از تعریف کلی نارسی سیسم، فرمهای فردی و گروهی این فرایند در بین جریانات فکریِ برتری جویان مطرح میشود و پیش زمینه های متفاوت آن در جامعه و تاریخ و فرهنگ ایران مورد مداقه قرار میگیرد. متعاقب آن به امکانات برخورد با هژمونی طلبی شووینیسم فارس در ارتباط با این مقوله پرداخته میشود. در پایان، نکتهِ نظر روی نشانه های هویت یابی، رشد خودباوری و بسندگی ملی در بین آذربایجانین متمرکز میشود و در این رابطه زوایایی از پدیده تیم فوتبال تراکتورسازی تبریز بررسی میشود.

جنبه های نارسی سیسم در بینشِ شووینیستی

“درخودشیفتگی، عزت واعتماد به نفس خودی توسط خشونت بر علیه دیگران تشدید می شود؛ خشونت نسبت به کسانی که ,درجه نازل, دارند”. (اریش فروم)[۱]

نارسی سیسم از ریشه لغت یونانی‌ شدهٔ نارسیس (نرگس) گرفته شده است. نارسیس درافسانه های یونانی داستان مرد جوانی است که روزی به کنار چشمه‌ای می‌رود و در هنگام آب نوشیدن برای اولین بار صورت خود را در انعکاس آینه ای آب می‌بیند و شیفته تصویر خود میشود. او برای آنکه خود را در آغوش کشد، در آب می‌پرد و غرق می‌شود و به روایتی دیگر او در ازای خود خواهی هایش از طرف خدایان محکوم میشود، آن‌قدر در آب به تصویر خود بنگرد تا جان دهد. وام گرفته از این اسطوره یونانی در روان‌شناسی عبارت نارسی سیسم بیانگر عشق مفرط به خود و تکیه بر خود پنداره ها و خودانگاشت‌های درونی و توانها و قابلیتهای فردی است. نارسی سیستها اغلب حق به جانب، خودمحور، انتقاد ناپذیر، خود خواه و خود پسند هستند. آنها در روان درمانی مشکل ترین و سر سخت ترین گروه بیماران روانی را تشکیل می دهند. در بخشی از آ نها سلولهای «آینه ای» مغز، خام و تکامل نایفته است. این سلولها وظیفه و عملکردشان همدلی، هم حسی و هم رایی با همنوعان است. در این «آینه ها» مثلاً ما خود را در حالت وموقعیت انسانی که جلو چشم ما زجر ودرد می کشد، می بینیم و همان آزار کشیدن او را خود به نوعی حس ولمس می کنیم. گاهی اما با پسیکوپاتهایی از میان افراد نارسی سیست برخورد میکنیم که به طور مثال به زنها تجاوز میکنند، در حالی که قربانی آنها طبیعتاً عاجزانه دست و پا میزند ودردناک التماس و ناله میکند. بعداً اگر از آنها بپرسید، چرا دست به چنین کاری زده اند، بدون هیچگونه رحم و عذاب وجدان می گویند که زن مورد نظر خودش مایل بود، فقط یک ذره ناز می کرد! نارسی سیستها رابطه خود را بدینگونه با محیط پیرامون و انسانهای دیگر از طریق ابراز و اعمال قدرت تنظیم می کنند. حساسیت وهم حسی و هم دردی با دیگران، همچنان که ذکرش رفت، در سیستم فکری آنها جایی از اعراب ندارد. نارسی سیسم گاهی صورتهای گروهی وملی هم به خود می گیرد.

اپیدمی خودشیفتگی گروهی

در این خود شیفتگی و نارسی سیسم جمعی عشق افراطی شامل خودیها می شود. جمع برای خود از راههای متفاوت دلیل و شاهد و گواهی تاریخی می آورد، تا تمایز خود را نسبت به «فرودستان» به اثبات برساند. بدین گونه مسابقه در قدمت تاریخِ تمدن، آنچنانکه در تلاشهای شووینیستی خودی هم شاهدیم، با دیگرانی که گویا بی اصل و نسبند شروع می شود. نه تنها ژنها حتی کیفیت و گروه خون متفاوت میشود؛(فاشیستهای آلمانی به طور مثال در سروده هایشان برای خونشان مزه شربت قایل بودند!) و دیگران وحشی و بربر لقب میگیرند[۲]. در این رابطه در وهله اول زبانِ طرف دیگر زیر سُئوال میرود. لفظ بربر در یونان قدیم به معنای لکنت زبان داشتن بوده است. در راستای آن به هر کسی که در زمان هلنی ها به زبانی غیر از یونانی صحبت می کرد، از جمله به هموطنان فارس ما بربر میگفتند[۳]. تسلط به « بربران» وقلع وقمع آنان در تاریخ به یمن سرکوب دیگرملل توسط اسکندر«کبیر» با عنوان « سندروم اسکندر»[۴] به ثبت رسیده است؛ سرداری که از جمله امپراطوری هخامنشی را مضمحل کرد.

فرایند آسیب زایی روحی ملی در تاریخ ایران

آسیب های روحی وروانی شکست هخامنشی از این سردار یونانی هنوز هم در روانشناختیِ پارس عمل می کند. چنین غلبه هایی را هیچوقت خود شیفته های ما به ضمیر خود آگاه خود راه نداده و نمی دهند و آنرا توسط مکانیسم های دفاعیِ روانی پس می زنند. کارکردهای سرکوب شدهِ نهاد، امیال و تکانه های آسیب زاد روانی[۵]، خاطرات، تصاویر ذهنی دردآور و اضطراب انگیز اغلب نه به هشیاری ذهنی فردی ونه به هوشیاری تاریخی جمعی نفوذ میکنند و در ضمیر ناخودآگاه نهفته باقی می مانند. در تاریخ تدریس شده در مدارس ایران می خواندیم که ایرانی همیشه پیروز بوده است. اگر شکست مقطعی هم احیاناً رخ داده یا براثر «خدعه ونیرنگ دشمنان» و یا «خیانت وطن فروشان» بوده است.

در مقابل اسکندر کبیر، خود بزرگ بینان فارس کورش کبیر خود را دارند، بدون توجه به اینکه او هم مثل دیگر متجاوزان در به اصطلاح کشورگشایهایش نزدیک به سی سال شرق را به جنگ کشید و سر و دماغ برید.[۶] با اینحال در همسازی و همنوایی خودشیفتگان این « شاهین بلند پرواز آسیا»، بعد از اینکه از طرف چپ وراست و دمکرات دوباره کشف و احیا شده است و برایش مدحیه هم میسرایند،[۷] در این اواخرحتی از طرف احمدی نژاد هم مورد تحسین وستایش قرار میگیرد. هیچکس نمی خواهد با یادگار پرستی خود را از «فضل پدر» و غرور ملی[۸]بی حاصل ببینند . جمهوری اسلامی در همرایی با «وطن پرستان» فلسفه اصولی «امت اسلامی» خود را کنار گذاشته و برنامه اخبار خود را با عناوین « سلام هموطن، فارسی زبان» شروع می کند. بدینگونه آذربایجانی و دیگر ملتهای غیر فارس که خون «پاک» آریایی در رگهایشان جاری نیست، در عمل خیلی وقت است که حذف و تجزیه شده اند.

صدمه وزخم روانی دیگر در روح و روان ناسیونالیسم ایرانی نهفتگی فرایند شکست ساسانیان توسط اعراب مسلمان است. بعد از این حادثه که تا به امروز پردازش روحی و اجتماعی لازم و نیروگذاری روانی در حق آن صورت نگرفته است، کل اعراب در یک فرافکنی روانی[۹] برای ابد به وحشی و بیابانگرد وسوسمارخوار تبدیل شدند.[۱۰]

اگرشکست هخامنشیان در نهاد و روح ملی گرایی پارسی یک شکلی از روان آشفتگی آسیب زاد به شمار آید، پیروزی اعراب، بانی نوع شدیدتری از اختلال روانی پس آسیبی[۱۱] بود. دراین رابطه اعراب مسلمان برای حفظ تعادل روانیِ مقهوران نقش سوپاپ اطمینانی را در روان رنجوری خودشیفتگی[۱۲] جمعی آنان بازی می کردند و می کنند. آنها در این زمینه جایگاه «بزِ گناه» را دارند. این عبارت انجیلی مربوط به داستان بزی است که راهبان یهودی به صورت سمبلیک گناهان مومنین را سوار دوش این حیوان کرده و به بیابان میفرستادند تا آنها از خطاها و گناهانشان پاک ومبرا گردند.

اغلبِ ستایشگران ایران باستان و تمدن قبل از اسلام با احساست نوستالژیک و روان رنجورانه خود در انتقاد از مذهب اسلام توجهی بدان ندارند که متاسفانه تقریباً همه مذاهب یکتاپرست پیام آور یک «حقیقت» انحصاری و اغلب نادی حذف دگراندیشان وغیرخودی های «اهریمنی» هستند. آنها انسانها را به پیروان راستی وپیروان دروغ تقسیم می کنند. گرچه همیشه افرادی با برجسته کردن و با آراستن خود با «اندیشه های نیک ومثبتِ» این ایدئولوژی ها، «اسلام راستین» ویا «مذهب زرتشت راستین» را در «بازگشت به خویشتن خویش» چراغ راه دیگران قرار می دهند. اما در اصل مثلاً در مقایسه اسلام و مذهب زرتشت شاهد وجوه مشترک زیادی بخصوص در رابطه با جسم ستیزی، اخلاق جنسی محدودگرا و دنیا گریزی و در کل نارواداری هستیم. رابطه جنسی خارج از ضابطه های شرعی در مذهب زرتشت هم غیر قابل قبول است(یشت ۱۰۷ بند ۵۸ وبعد) و دوشیزگان باکره «مرد نادیده» ارزش والاتری دارند(وندیداد ۱۴ بند۱۵). مجرمان شیوه های جنسی غیر مجاز اگر تاوان و پادافره را نپذیرند به جهان تاریکی فرو می افتند(وندیداد ۱۸ بند۷۶ ). «کون مرزی» (همجنسگرایی بین مردان) گناه نابخشودنی است و اهریمن آنرا آفریده است (وندیداد ۱ بند ۱۲). این گناهکاران را می توان بدون داوری «دستور» کشت.[۱۳] بهشت و جهنم(دنیای روشنایی و ظلمت) وخدا و شیطان (اهورامزدا واهریمن) هم در مذهب زرتشت قبل از اسلام مطرح وعبارات آشنایی بوده اند.[۱۴]

به خاطر همین نکات مشترک و مأنوس هم بود که ایرانیان دوره ساسانی بدون مقاومت جدی اسلام را پذیرفتند. این در حالی بود که اعرابی که امروزه باید جور ما را در حمل کیسه پشتی سنگینمان بر دوش بکشند بیشتر از ما در مقابل پیغمبر اسلام ایستادند. حتی ابولهب عموی پیغمبر در جامعه عشیرتی آنزمان از مخالفان سر سخت او بود. تا جایی که مردم مکه در مبارزه با محمد او را از این شهر فراری دادند. خیلی از شاعران، متفکران عرب و مردم عادی که در تاریخ اسلام اینان را «مستهزئین» نامیده اند، چون این عده زبان به انتقاد، استهزاء و تمسخر او گشوده بودند، جان خود را از دست دادند[۱۵]. آنها شق القمر کردن ماه را توسط محمد به سخره گرفته بودند، در حالیکه خیلی از ماها در اواخر قرن بیستم صورت خمینی را در ماه دیدیم. زنان مبارز عرب که در آن دوره (مثل زنان ترک[۱۶]) برخلاف نظرها وپذیرفته های معمول موقعیت بالایی داشتند[۱۷]،(در حالیکه زن زمان ساسانی اغلب «چاکرزنی» میکرد)، مورد تعرض واقع شدند و دست وزبانشان بریده شد.[۱۸]

بیگانه هراسی در روان رنجوریِ خودشیفتگی

عنصر بیگانه که در اصل همانگونه که ذکرش رفت، در قاموس خود باوران افراطی بربر تلقی میشود در بین نارسی سیستها هراس می آفریند. این عنصر را یا باید قلع و قمع و یا حداقل آسیمیله کرد تا هویت خویش را به خودی خود از دست بدهد وهمرنگ وهمسوی خودیها شود. در زمره آنها از جمله «خیانتکاران» و «وطن فروشان» هستند. از آنها هم آوایی، هم آمیزی، همآیندی و همانگویی طلب می شود. بهمین خاطر هم هدف در اینجا نه وصل اصولی وهم پیوندی با آنها بلکه برای خنثی شدن طرف مقابل، بعلیدن و هضم کردنشان در دستور عمل قرار می گیرد. آنها باید احساس نابسندگی بکنند، تا دست به خودتخریبی بزنند. این در صورتی ممکن است که با مکانیسم های گوناگون خودخوارانگاری آنها تقویت شود. سوسک بی زبان کاریکاتور روزنامه ایران در سال ۲۰۰۶ فقط قادر است “نه مه نه” بگوید. اگر آنها تبدیل به خر وسوسک شدند، مقصد به سادگی تحقق میپذیرد. حیوانات را به راحتی و بدون عذاب وجدان حتی می توان محو و نابود کرد. آذربایجانیهایی که «سرکش» باشند و همانند وهمنژاد سازی را نپذیرند مبدل به تجزیه طلب میشوند. وگرنه ممکن است آنها دست به تکه تکه کردن «مرز پر گهر[۱۹]» بزنند و دراین حالت خیانتکارانه از شرق و غرب و شمال و جنوب حمایت شوند. مزدوری آنها هم در این صورت غیرممکن به نظر نمی رسد. نارسی سیستها بعید نیست که حتی در این تصور پارانوید خویش جرینگ جیرینگ سکه های خارجی را هم در جیب آذربایجانیها بشنوند و برق طلای آنرا به چشم خود ببینند. در این رابطه برای آنها شما میتوانید ساعتها از مقوله دردآور و اهانت آمیز « ترک خر» وجوکها ومزه پرانیهای مرتبط با آن صحبت کنید. نتیجه آن مثالِ(امیدوارم غیر مناقشه ای) اذان خواندن در گوش خر است! در مقابل، خیلی از آنها غرق در جنون خودمحوری وخودشیدایی، اگر شانس آوردید، بدون استفاده از «سلولهای آینه ای» مغز خود به شما خواهند گفت: «وای، شما چقدر حساسید!» این برخورد که متأسفانه در ایران طی دهه ها صورتی از روان نژندی اجتماعی پیدا کرده است، شامل قشر خاصی نیست.

در بین شهروند قشر پایینِ فارس البته این عارضه عملکرد دیگری هم دارد. او درد اجتماعی خود را درحین تحقیر آذربایجانیها فراموش میکند. چنین گروهی در این راه اشخاص نازل تر از خود را کشف کرده است. ایدئولوژی نژادپرستانه در این رابطه به افراد ضعیف و سطح پایین جامعه خود این امکان را می دهد، با سرآمدانگاری خودی و دون پنداری دیگران خود را به خاطر نژادشان آقای ملتهای سرکوب شده، قدر قدرت و بزرگ احساس کنند. در این حالت آنها درجه نازل خود را فراموش میکنند و راحتتر، از سرکوبگران خویش فرمان میبرند. آنها بدین ترتیب نه فقط به عنوان فرد منیت خود را ارضاء میکنند، بلکه به عنوان گروه برتر عزت نفس جمعی خود را هم صیقل می دهند. چنین افرادی حالت دوچرخه سواری را دارند که سر خود را در مقابل زورگویان وقدرتمداران به پایین خم میکند و در مقابل به فردِ «فرودستِ» زیر پای خود فشار وارد می کند. هاینریش مان چنین افرادی را دوره امپراطوری آلمان آقاهای درونِ رعیت[۲۰] لقب داده بود. در هیرارشی اینچنینی هر آنکه خود را تسلیم جبر می کند به نوعی غالب هم هست. حال یا تحت فشار روحی و روانی آقایان صاحب قدرت اصلی و یا عملکرد مشابه آنهایی که اقتدار را از بالادستی ها وام گرفته اند، “من برتر” (فراخود) آذربایجانی برای بدست آوردن صیانت روانی، با عوامل فشار همنوا شده و با مکانیسم سازگاری در راستای تحلیل خویش گام بر می دارد. وقتی روحیه جمعی ملتی دچار چنین عارضه وجدال درونی است، ما با یک معضل خدشه روانی عام یعنی نویرو تیسم جمعی [۲۱] طرفیم.

دراین شیوه‍ی برخورد شوینیسم فارس با آذربایجانیها شباهتها ،همسویی ها و همسازی هایی با فرایند روانی “شخصیتی مرزی”[۲۲] به چشم می خورد. مادر دچارِ این مشکل روحی یا کودک خود را به طور کامل طرد می کند و از وصل مقابل جلوگیری می کند، چون خود از نزدیکی و آمیختگی واقعی می هراسد. و یا اینکه به اصطلاح تا حد خفه و محو کردن به او میچسبد.[۲۳] چون اغلب در کودکان وحشت زیادی از تنهایی و جدایی وجود دارد، این ترسها به خود بچه هم منتقل میشود. چنین عنصر هراسیده، وابسته و نا مطمئنی (در قیاس با خیلی از آذربایجانیها) اگر بخواهد خود را از این درگیری، ذوب و بلعیده شدن برهاند، این ریسک را می کند که محبت مادرِ متملک را از دست بدهد و اگر بخواهد رضایت مادر را حفظ کند، خود را گم میکند و به خویشتن خویش نمی تواند وفادار بماند.

امکانات برخورد با خودمحور بینی وهژمونی طلبی

رشد وتکاملِ شعور وهویت ملی آذربایجانیها در مقابله با این معضل و راه حل آن فرق زیادی با مقوله چگونگی تکامل شخصیتی فردی ندارد. درک هویت یابی[۲۴] در انسانها در دوره ۱۶ تا ۲۵ ماهگی صورت میگیرد، یعنی آگاهی به اینکه من جدا ومستقل از دیگران، بخصوص مادر خود، قادر به ادامه حیات هستم. در این مرحله رهایی است که ما مرز بین خود و دیگران را می شناسیم. اگر این پروسه دچار خدشه شود، باعث اختلالات شخصیتی در انسانها میشود. بخش عمده کار رواندرمانی مربوط به این در گیری روحی برای از بین بردن وحشت جدایی، تکوین فردیت و حل مشکل وابستگی بیمارگونه و ایجاد عزت نفس و خود باوری در مراجعین است. سیستم شووینیستی و پاتولوژیک در ایران در تاریخ اخیر متاسفانه بخشی از آذربایجانیها را دچار این تضاد درونی و سر در گمی کرده است. در اصل منظور در اینجا این نیست که کسی توانمندی لازم را کسب کند و بتواند مثلأ خواستار استقلال ملی و سیاسی شود، بلکه هدف درک این واقعیت است که من خود قادر به تنظیم نزدیکی و دوری با “ابر مادر” بر اساس خواسته خودم به عنوان انسان فرهیخته و وارسته می توانم باشم و جدایی از او به معنای نابودی هیچ طرف تلقی نمی شود.

این موضوع اساسی در روانشناسی رشد و تکامل البته که مقوله بغرنجی است. هر جدایی و استقلال با درد و کدر همراه است و هر پدیده ای که تازه و دگرگون است به معنای از دست دادن زمینه مألوف و ضریب اطمینان است. نیاز به همراهی، رابطه با محیط اجتماعی، همگرایی و هویت یابی وبه خصوص پیوند با جمع صاحب قدرت در روانکاوی مثل همان حسرتِ پیوستن دوباره و ذوب با مادر ارزیابی می شود که نوزاد انسانی به درد از او کنده شده و جدا افتاده است. مادر«شخصیت مرزی» در اینجا تو را تحت فشار قرار میدهد:« اگر ذوب شده و چسبیده به من در کنارم بمانی، دوستت خواهم داشت و اگر از من کناره گرفتی عاق و از توجه خود محرومت می کنم”[۲۵]. در این حا لت “بچه های خوب” همان گونه که لازم است به دامن مادر می چسبند و خواسته های نارسی سیستی او را ارضا میکنند. وظیفه در اینجا جبران کمبودهای شخصییتی مادر است به بهای از کف دادن هویت، آزادگی و هستی خود. در این چهارچوب در بعد اجتماعیِ مسأله برای سهم گرفتن آذربایجانی از موقعیت شهروند درجه اول، آسیمیلاسیون به عنوان تنها راه رسیدن به هدف باقی می ماند. در شوق جذب شدن و “وحدت وجودی” با صاحب هژمونی هیچ بهایی سنگین نیست. همه چیز باید در خدمت این وحدت یگانه باشد: قبل از همه البته که زبان (واحد). هر گونه زیر سوال بردن این پیوستگی ایجاد وحشت و هراس میکند. پلورالیزم دیگر بی معناست. صحبت از اتهام به تجزیه و تجزیه طلبی میرود. این رفتار پیوند جوی همساز و همسو را، همان گونه که ذکرش رفت، نمی توان به سادگی محکوم کرد. اریش فروم این شیوه رفتاری را گریزی از تنهایی وایزوله شدن می داند [۲۶].

عملکرد چنین خدشه‍ی روانی گاهی وقتها شگفت انگیز و باور نکردنی است. در سال ۱۹۷۳ در سوئد عده ای سارق چهار نفر کارمند بانک در شهر استکهلم رابه مدت پنج روز به گروگان میگیرند. در حین اسارت این قربانیان چنان به وضعیت خود خو می گیرند، که دست به همکاری با این افراد مجرم وتبهکار میزنند. آنها ترسشان آشکارا از پلیسهای ناجی بیشتر بوده تا از گروگانگیرها. آنها حتی بعد از آزادی و رهایی خود این افراد را در زندان ملاقات میکردند. دلیل روانشناختی این امر، که به «پدیده استکهلم» مشهور است، دروهله اول به دریافت حسی و روانی مخدوش انسان در این حالت مربوط می شود. آنها در این حالت گیج و مسحور ومخدوش فقط بخش کوچکی از واقعیت پیرامون خود را درک وحس میکنند، که مربوط به گروگانگیرها وحضور سنگین آنهاست. در این حالت این اسیران هر گونه توجه ناچیز گروگانگیرها را نسبت به خود مثل اجازه توالت رفتن، تغذیه و غیره را به عنوان لطف و احسان بزرگ تلقی می کنند. درک این واقعیت، که آنها در اساس کنترلی بر زندگی شخصی خود ندارند، برایشان غیر قابل تصور و تحمل است. به همین خاطر آنها خود را با اهداف اسیر گیرندگان خود تطبیق داده و با آنها همراهی و همرایی می کنند. آنها می دانند، که حیاتشان به مویی بند است و در چهار چوب حفظ بقای زندگی باید که از گروه ویا شخص قدر قدرت حمایت کنند.

راه وارستگی[۲۷] از روان پریشی وابستگی ، چه در افراد و چه در گروهای اجتماعی، خود را یگانه و منحصر به فرد تلقی کردن است. در این جهت لازم است تمام قابلیتها، توانها و امکانات، رشد و تکامل پیدا کنند و انسان خود مسئولیت رفتار و کردارش را بعهده بگیرد. برای رسیدن به این هدف یک درگیری و معضل باید حل شود. این چالشی است که باید درآن با خیلی از جبرها، اصول و قید وبندهای عمومی دیگران، مثل امر ونهی «بالایی ها» و پدر و مادرها به صورت فعال تسویه حساب شود. در این راه خیلی ها از انسان انتقاد می کنند (تو خیلی عوض شدی)، خیلی ها مأیوس می شوند، خط قرمز بسیاری از “ممنوعات” زیر پا گذاشته میشود و سازشهای نابجا برای خود جایی پیدا نمی کنند. نتیجه این منحصر به فرد بودن یکنوع حضور درونی است، که ساختار شخصیت ما را دگرگون می کند. این تکامل در اصل سیر و جریانش در زندگی سالم انسانها قطع نمیشود و سر باز ایستادن ندارد، چون هر مرحله ای از حیات فردی و جمعی انسانها خواستها، ضرورتها و مشکلات جدیدی را به همراه دارد. در این راه سخت گاهی وقتها بعضی از انسانها نیاز به همراهی حرفه ای (مثلاٌ روانشناسها و یا دیگر مددکاران) پیدا می کنند. چون نیازها، افکار و احساسات خودی بر اثر فشار بیرونی و اجتماعی راه به خودآگاه انسان پیدا نمیکند. در رابطه با این معضل گوستاو یونگ روانشناس آلمانی اشاره می کند: “…انسان در زندگی خود هیچ بارِ سنگین تراز بدوش کشیدن خویشتنِ خویش ندارد.”[۲۸]

در وارستگی فردی و گروهی نه پیوسته ای نه بدون ارتباط ، بلکه آزادی و گسسته. شخص (وجمع) صاحب اختیار وغیر پیوسته‍ی رشد یافته لازم نیست حتماً به آغوش “مام وطن” بر گردد و یا دامنش را بگیرد. چنین افرادی می توانند با اراده خودی تماس قابل کنترلی با طرف دیگر داشته باشند ودر صورت لزوم دوباره به حریم خصوصی مستقل خود بر گردند. این سیر خودآگاهی و تکامل وارستگی که هژمونی طلبی را نمی تابد، بدین ترتیب در جوهره اصلی خود همگانی است.

نشانه های بازیابی هویت و عزت به نفس فردی و بسندگی ملی

«آذربایجان یوردومز، تیرختور بز قوردوموز»

در سالهای اخیر شاهد رشد سریع خودباوری در بین آذربایجانیها هستیم. آنها در این راه نخستین گامها را بعد از دوره طولانی خودخوارانگاری و کرختی ناشی از تحقیر میپیمایند و آهسته آهسته توانهای فردی واجتماعی آنها به ذهن هوشیار راه پیدا می کند. در این راه، در کنار نقشِ سمبولیک قلعه‍ی بابک و دفاع از بقای دریاچه‍ی ارومیه، پدیده تیم فوتبال تراکتورسازی تبریز به نوعی کاتالیزاتور احساسات نهفته وخفته میلیونها آذربایجانی است.

هویت جویی در قالب تیم فوتبال تراکتور می تواند در وهله اول به عنوان یک سمبل، عنصر گذار از دوران کودکی ملت به دوره رشد و بزرگسالی باشد. استادیوم فوتبال به آنها در حس وطن دادن عامل مهمی است. زمینِ آن نقش “رحم مادرِ اجتماعیِ خودی” را دارد.

این پدیده البته تا این حد یاری رسان است. ولی نباید فراموش کرد که فوتبال تنها تصور خیالی یک حفاظ اجتماعی را ایجاد میکند و گاهی جلو همبستگی واقعی اجتماعی را می گیرد. وقتی بازیگران فوتبال برنده میشوند تماشاگران میگویند: ما فتح کردیم، در اصل یک تصور غیر واقعی از ما. بدین صورت رهبران (بازیگران درفوتبال) به جای آنها فعالند، چیزی که در روانکاوی بعنوان من ایده آل مطرح است. پیروزی تیم خودی عشق به خطر افتاده به هویت خویش را نجات می دهد و مرهمی است بر زخمهای عزت نفس خدشه خورده. در این حال حس ضعف وبیچاره گی اجتماعی تسکین می یابد. این امر بعنوان یک مکانیسم روان- جبرانی[۲۹]، به شکل سرابی از حس سعادت جمعی عمل می کند. بعنوان ماده ای که افسردگی را برای مدت کوتاهی تسکین می دهد. اما این ماده مثل بسیاری از داروهای ضد افسردگی اعتیادآور است. سهم و درجه مصرفش نباید پایین بیاید. در بعضی از بازیهای فوتبال در دنیا می بینیم که اول داور بعنوان مانع پیروزی توسط تماشاگران سرخورده کتک می خورد و بعد اگر شکست ادامه پیدا کرد، حتی بازیگر خودی مورد غضب واقع میشود. گاهی وقتها خود بازیگران اعتقاد زیادی به حس جمعی ندارند و هر جا پول بیشتری دریافت کردند جبهه وپیراهن را عوض می کنند. تماشگران وهواداران تیم هم رقم باختها را تا جای مشخصی تحمل می کنند. اگرسرخوردگی و افسردگی زیاد شد از قهرمانان خود روی برمیگردانند و درمان را در جای دیگر می جویند.

اگر چنانکه کارزار مبارزه میدان فوتبال باشد و دیگر حرکات وفعالیتها تحت شعاع آن قرار بگیرد، میتواند چینین امری در نهایت و دراز مدت به حرکت ملی ضربه بزند. رژیم جمهوری اسلامی در حال حاضر به نوعی می پذیرد که هواداران تراکتور سازی انرژی و احساسات قوی و خشن خود را در استادیوم تخلیه کنند و بیرون بیایند. در این راه خط بازی و جدی نباید خدشه دار شود. فوتبال باید همان فرم بازی را، که در آن برد و باخت شانه به شانه هم میروند، حفظ کند. بازیگران تراکتور سازی باید اجازه‍ی خطا داشته باشند و رسالت بزرگ قهرمانان ملی و «بز قورد» بودن به گردنشان گذاشته نشود. سنگینی چنین مسولیتهایی به دشواری قابل تحمل است و در نهایت موجب استرس و سر خوردگی روانسای میشود.

حساب خود را در این «میدان» باید که از خودشیفتگان جدا کرد. در خودبا وری واقعی، انسانِ صاحب عزت نفس و خودآگاه هم توانها، نقاط قوت و مثبت فردی و گروهی خود را میشناسد و هم به نارسایی ها، ضعفها و نقصانهای خودی واقف و آگاه است ؛ آنها را می پذیرد و بهنجار تلقی می کند. مهم این است که این جنبه های منفی و ضعیف به ضمیر خود آگاه راه پیدا کنند و مورد پردازش روانی قرار بگیرند. کمال مطلق را برای تسکین روحیِ خود شیدایان به رویاهای آنان واگذاریم. دوریگزینی از به کار گیری مکانیسمهای روانی فرافکنی، مثل «بز گناه» ذکر شده، می تواند حد ومرزها را با نارسی سیسم روشن کند. اگر نخواهیم مسولیت خود را بعهده بگیریم، به هوشیاری تاریخی دست پیدا نخواهیم کرد. سوای آن لازم است تماشاگران آذربایجانی رفتار مدنی خود را در مواقع شکست تیم محبوب خود و مقابل پرخاشگری های هواداران تیم رقیب حفظ کنند. برای رشد و وارستگی کامل راه درازی در پیش است.

دکتر اکبر محمودی
روانشناس و روان درمانگر

منابع:

[۱] Erich Fromm, Die Flucht vor der Freiheit, München, 1988, S. 79

2 سیر تمدنها در تاریخ بشری حرکت زیگزاکی دارد و داستان گهی پشت زین وگهی زین به پشت است. فرزندان هلنی های مغرور دیروز، امروزه برای نجات حیات اجتماعی و اقتصادی خود دست طلب و تمنا به سوی آلمانی هایی دراز کرده اند که در گذشته های دور برای آنها بربر و در تاریخ اخیر فاشیست بودند. و چینی هایی که قبلاٌ صاحب تمدن بودند ولی بعداٌ ستاره بختشان افول کرده بود، امروزه به یکی از بزرگترین قدرتهای سیاسی و اقتصادی جهان تبدیل شده اند، تا جایی که بعضی از خانواده های آمریکایی به کودکان خود زبان دشوار چینی می آموزند تا آنها در آینده از غافله(تمدن) عقب نمانند.

۳- نگاه کنید به: دکتر اکبر محمودی، رابطه قدرت سیاسی و زبان و تاثیر آن بر روی خود باوری آذربایجانیان در ایران، نشریه اطلس چاپ سوئد،شماره ۷۸-۷۷

[۴] Alexander Syndrom

[5] Trauma

[6] Siehe: Spiegel Online, Matthias Schulz: Legenden, Der falsche Friedensfürst( حاکم قلابی صلح) ,۰۷٫۰۷٫۲۰۰۸٫ Ausgabe 28/2008در تعریفات وتفسیرات شیفتگان ایران باستان از کوروش هخامنشی گاهی وقتها این شبهه ایجاد میشود که انگار ایشان با سرود صلح برزبان و برگ درخت زیتون بر کف برای مهرورزی سرزمین دیگران را مورد تاخت وتاز قرار داده است.

۷ نگاه کنید: میرزا آقا عسگری مانی، آوازهای کوروش آریایی ، بنیاد فرهنگی ورهرام. سوئد

۸ «مبتذل‌ترین نوع غرور، غرور ملی است، زیرا کسی که به ملیت خود افتخار می‌کند در خود کیفیت باارزشی برای افتخار ندارد، وگرنه به چیزی متوسل نمی‌شد که با هزاران هزار نفر در آن مشترک است. برعکس، کسی که امتیازات فردی مهمی در شخصیت خود داشته باشد، کمبودها و خطاهای ملت خود را واضح‌تر از دیگران می‌بیند، زیرا مدام با این‌ها برخورد می‌کند. اما هر نادان فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابه‌ی آخرین دستاویز به ملتی متوسل می‌شود که خود جزیی از آن است. چنین کسی آماده ‏و خوشحال است که از هر خطا و حماقتی که ملتش دارد، با چنگ و دندان دفاع کند».
(برگرفته از کتاب: شوپنهاور، آرتور؛ در باب حکمت زندگی؛ برگردان محمد مبشّری؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات نیلوفر ۱۳۸۸٫)

۹ فرافکنی در روانکاوی یکی از ساز و کارهای دفاعی روانی به شمار می آید. توسط این مکانیسم روانی اغلب به صورت ناخودآگاه تصویرها، آمال و آرزوها، اما بیش از همه نقصان ها، امیال ناپسند، احساسات و خواسته های ناخوشایند و غیر معقول به دیگران نسبت داده می شود. کار برد این مکانیسمِ پدافندی حفظ آرامش و تعادل روانی و عزت نفس و رهایی از گناه و تقصیرو عذاب وجدان است.

۱۰ گویا اعراب حتی باعث «قتل» درخت سروی بوده اند که زرتشت از بهشت آورده و در کاشمر کاشته بوده است و آقای میرزا آقا عسگری، (متخلص به مانی) آنرا نماد فرهنگ و آیین ایرانی دانسته و«قتل» آنرا به اعراب مسلمان نسبت داده اند. این درخت هم مثل خیلی از آثار دیگر ایران باستان که «عظمت» داشته اند، البته باید که «بزرگترین سرو جهان» بوده باشد. آقای مانی شاعر خبر این رویداد مهم «تاریخی» را ضمن انتشار در نشریه اینترنتی خود «نویسا» در صفحه فیس بوک خود هم بدینگونه اعلام کرده اند: «سرنوشت ,سرو کاشمر, در شاهنامه‍ی فردوسی. قتل بزرگترین سرو جهان که نماد فرهنگ و آیین ایرانی بود به دست اعراب مسلمان و به دستور متوکل خلیفه مسلمین در کاشمر. مرگ خلیفه متوکل در پی این حادثه. رویدادی که هر ایرانی باید آن را بخواند و بداند. در لینک زیر…» خیلی ها نقد اینچنین «رویدادهای تاریخی»، باورها و «حقایق و واقعیتها» را کمتر روا می دارند. بدنبال بحث محترمانه و نظر متفاوت من در این رابطه با آقای مانی در صفحا ت فیس بوک ظاهراً ایشان رنجور و ناخرسند شده بودند و شاید به قهر مرا از لیست دوستانشان حذف کرده اند.

[۱۱] Posttrauma

[12] Narzisstische Kränkung

13 نگاه کنید: جلیل دوستخواه، اوستا جلد دوم، انتشارات مرواری، چاپ چهارم،۱۳۷۷، ص ۷۵۲ و ۷۶۲

۱۴ در رابطه با وجوه مشترک مذاهب باستانی ایران و اسلام نگاه کنید به: دکتر اکبر محمودی، رد پای سنتهای مذهبی در تعلیم و تربیت و رفتار جنسی در ایران، نشر نیما آلمان، ۲۰۰۰ ص. ۲۱ و بعد و۴۴ وبعد.

[۱۵] Siehe: Dr. Akbar Mahmoudi , Angst vor weiblicher Sexualität als Hemmfaktor im Entwicklungsprozeß der säkularisierten Mädchenerziehung und Frauenbildung in Iran, 1999, Frankfurt/M. Peter Lang Verlag. S.36f

[16] Siehe: Schmitz, Lilo Frauen und Sexualität in der Türkei. Haag und Herchen, Frankfurt/Main, 1985, S.I ff./ Autonome Iranische Frauenbewegung im Ausland(Hrsg): Frau vor und nach dem Islam im Iran. 2. Auflage, 1989, S.20

[17] Siehe: N. el Saadawi, Tschador, Frauen im Islam. 1980, 1. Auflage, Con Verlag, Bremen S. 111

فاطمه مرنیسی می نویسد که زنان عرب آنزمان حتی به نوعی حق طلاق یک جانبه داشته اند، بدین صورت که اگر آنها پارچه ای را به در چادر میزدند و یا سمت آنرا بر می گرداندند شوهرانشان می دانستند که دیگر اجازه ورود به چادر زندگی مشترک را ندارند.

)vgl. Fatima Mernissi: Geschlecht, Ideologie, Islam. 1987, Weismann Verlag, München, S. 61)

[18] Siehe : N. el Saadawi, Tschador, Frauen im Islam. 1980, S. 109

19«مرز» اگر پر گهر بوده ویا هنوز هم باشد، به صورت خودکار جیب کسی را پر نمی کند. اگر افتخاری هم باشد شامل دستآوردهای فردی با استفاده از قابلیت ها، توانایی ها و استعدادهای شخصی هر انسانی است. غرور و افتخار در این رابطه اکتسابی بوده و متأسفانه به صورت ارثی به کسی نمی رسد. افتخار به غرور ملی می تواند درد و فلاکت فردی را شاید با یکنوع واپس رانی روانی از ما دور کند و یا تسکین دهد. اما جوهر مصیبت و مشکل در عمل دست نخورده باقی می ماند. کاربرد آن شبیه استفاده از الکل برای حل مشکلات است. بی خبر از آنکه رنجها، سختی ها و دردسرهای روزمره قابلیت حل شدن در الکل را ندارند و در آن شناور می مانند و بعد از «شب شراب» با صبح بخیر غیر دوستانه بیدارمان می کنند.

در واپس رانی های خود بعضی از ایرانیان خارج کشور که بعد از سالها هنوز هم از طریق موُسسات اجتماعی تاُمین میشوند، برای حفظ غرور ملی و عزت نفس در مقابل این سوال که درآمد خود را چگونه کسب می کنند، می گویند: «از شرکت نفت پول می گیریم». انگار ملت ایران که درآمد نفتش استثمار شده برای سهم گیری و اعاده حقوق پایمال شده ایشان رابه نمایندگی به غرب فرستاده است و یا کوروش کبیر برای انتقام گیری از بیگانگان قهاریی که ما را سرکوب کرده اند. دوست چپی که از داخل ایران به آلمان آمده بود و جواب «شرکت نفت» را از دهان خیلی ها شندیده بود، اظهار می کرد: « من اول فکر کردم چقدر خوب است. سازمان ما حتماً در اینجا هم عوامل نفوذی در شرکت نفت آلمان دارد و دوستان حزبی من از این طریق تامین می شوند». البته در اینجا به هیچ وجه هدف محکوم کردن کسانی که بنوعی نیازمندند و بهر جهتی امکان کار و فعالیت ندارند و مشمول سازمانهای تامین اجتماعی هستند، نیست.

[۲۰] Herrenvolk von Untertanen

[21] Kollektive Neurose

[22] Borderline

«شخصیت مرزی» یکنوع اختلال رفتاری و نهادی است که در آن فرد به اصطلاح خیلی دمدمی مزاج و در روابط اجتماعی ناپایدار است و بخصوص تعادل عاطفی ندارد. این افراد میتوانند در عین حال کسی را تا حد پرستش دوست داشنه باشند و به او بچسبند و خیلی سریع از همان شخص اظهار نفرت کنند. آنها از طرفی وحشت از تنهایی دارند، از جانب دیگر نزدیکی را نمی توانند تحمل کنند، چون می ترسند ترکشان کنی. بهمین خاطر رابطه ها را غیر منتظرانه قطع می کنند و دوستیهای ثابت ندارند. در حالیکه خود خیلی رنجورند، هم حسی و همدردی با دیگران ندارند و کمترین ناهمخوانی را نمی پذیرند. آنها در مقابل انتقاد بر خورد و واکنش خیلی خشن دارند و عصبی مزاجند. در اصل خشونت مایه اصلی شخصیت آنهاست.

[۲۳] Symbiose

[24] Individuation

25 در مصداق عام در چهار چوب داخل ایران این در گیری بدینگونه خود را نشان میدهد: به عنوان آذربایجان و آذربایجانی اگر سر بزیر بودی شاید سری توی سرها در میآوری، سرت را شیره میمالند وحتی سرِ ایران میشوی. به شرط اینکه چیزی سرت نشود، دهانتت را ببندی و زبانت را قفل کنی. اگر بخواهی «سرخود» و سر افراشته باشی و سر به سر خودشیفتگان «سرپرست» خود بگذاری، در این صورت سرسنگین تلقی میشوی و ممکن است سرِ سبزت به تنت سنگینی کند.

[۲۶] Erich Fromm, Die Flucht vor der Freiheit. München, 1998, S.20f

[27] Ablösung

[28] C. G. Jung: Die Beziehung zwischen dem Ich und dem Unbewussten, 2, Die Individuation, München(dtv), 4. Auflage, S. 110

[29] Kompensation

درباره این مطلب نظر دهید